خرید بک لینک
وقتی می نویسم سوار بر اسب قصه ها می تازمگاهی در میان ابرها با پرنده ها سخن می گویمگاهی از ژرفای اقیانوسها می گذرم و با ماهیان زیباروی دیدار می کنمو گاهی از دشتها و جنگل های سر سبز می گذرم و سر از رویای کودکی دلشادبر می آورم که فردا را به مانند من در خیالش به تماشا نشسته استوقتی خسته می شوم در خانه ای که خودم نقاشی کرده ام سکنی می گزینمو از پشت پنجره به آفتابی که هرگز غروب نمی کند خیره می شوم وآن بهشت خیال انگیز را نقس می کشم ...

برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: دوشنبه 10 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:25

خوشا به حال آن روزها که در دفترم زندگی بود

شادی بود غم بود شور کودکانه بود امید و جوانی بود،

خلاصه یک دنیایی بود که می شد نفس آدم ها را احساس کرد

گل ها را بوئید، پائیز را گریست،

زمستان را مثل یک شاخۀ عریان در دل شب لمس کرد،

تو گویی زندگی در دفتر من همچو باغی بود از باغ های بهشت ...

برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: دوشنبه 10 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:25

سخت است میان واژه ها افتادن و حرف دل گفتن

کلمه ها از من گریزانند، شاید زبانم قاصر است

یا که دل نمی تواند آنچه می خواهد بگوید،

جمله هایم به مانند پرتوهای غروب در کوچۀ بن بست

به دام افتاده اند، و شب لاجرم می رسد و من

همچنان به سپیده دم امیدوارم ...

برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 14:03

صفحه بندی